زنستیزی پدیدهای ریشهدار در تاریخ بشری است که بازتابی آشکار در اندیشۀ ارسطو، فیلسوف برجستۀ یونان باستان یافته است. این پژوهش به بررسی نظاممند مبانی زنستیزی در اندیشۀ ارسطو در حوزههای گوناگون علمی میپردازد و ریشههای آن را با درپیشگرفتن رویکردی تحلیلی - تاریخی در اساطیر یونانی و فرهنگ زمانۀ ارسطو جستوجو میکند. ارسطو از مفهوم متافیزیکی هیلومورفیزم برای تبیین نابرابری جنسیتی استفاده میکند و زن را به مثابه ماده در جایگاهی فروتر از مرد که صورت شمرده میشود، قرار میدهد. در آموزههای بیولوژیکی ارسطو، آفرینش زن معیوب و نقش او در تولیدمثل، منفعلانه دانسته میشود. به دلیل نقصان بیولوژیک، زنان در اجتماع نیز توانایی نقشآفرینی کمتری دارند و این انگاره مبانی سیاسی ارسطو دربارۀ زنان را شکل میدهد. در اخلاق ارسطویی نیز زنان به اوج کمالات اخلاقی نمیرسند و برخی از رذایل مختص به خود را دارند. دیدگاههای فلسفی در خلأ پدیدار نمیشوند. آرای ارسطو نیز از این قاعده مستثنا نیست. بررسی فرهنگ رایج در زمان ارسطو نشان میدهد استدلالهای فلسفی او برای توجیه هنجارهای عصر خود ازجمله زنستیزی بوده است. درخور توجه است که کاوش عمیقتر در لایههای زیرین فرهنگ زنستیز دوران ارسطو ناشناخته باقی مانده است. این مطالعه به بررسی رابطۀ بین آموزههای زنستیز ارسطویی در سطوح گوناگون دانش و ریشههای آنها در اسطورههای یونان باستان میپردازد که به عنوان بستر فرهنگی جامعۀ یونان عمل میکند.